خرید بک لینک
تا حالا شده دلت بخواد با کسی حرفی بزنی، ولی کسایی هستن که دلت نمیخواد با اونا راجع بهش حرف بزنی. تا حالا شده دلت بخواد دیگه تلاش نکنی و یه اتفاق خوبی برات بیفته، بدون اینکه تو تلاش کنی براش. چون خسته

برچسب: نویسنده: سجاد شاکری تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 17:08

اما خودم، پر شدم گلایه هیچی ازم نمونده جز یه سایه سایهای که خالی از عشق و امید همیشه محتاجه به نور خورشید ×همهچیز انگار خیلی اوکیه. ولی از درونم یه پریشونی حس میکنم. راجع به یه مساله خیلی خاص احساس

برچسب: نویسنده: سجاد شاکری تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 17:08

ساعت سه و سی و دو دقیقهست. اینطوریه که یه درس یه واحدی دارم که بیشتر از درس چهار واحدی داره موهای سرم رو سفید میکنه. 5 تا تمرین داره، که تمرین اول خودش شیشتاست. که ازون شیشتا اولی رو با موفقیت تون

برچسب: نویسنده: سجاد شاکری تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 17:08

چقدر راز دونستن سخته و اینکه به کسی چیزی نگی سختتر. خصوصا اگر چیزی باشه که فرسایشی باشه. از درون میسوزی، ولی نباید چیزی بگی.

فهمیدم چقدر من با آدمهای توی کافه، غریبه م. با این آشنا بودناشون باهم، راحتبودناشون باهم، غریبه م. واقعا حس میکنم روحم یه آخونده :))

×یعنی این چیزا هم میگذره؟ برمیگردم و میگم که چقدر همهچیز آسونتر بود اونموقع؟

برچسب: نویسنده: سجاد شاکری تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 17:08

I wish I could escape, I don't waa fake it

wish I could erase it, make your heart believe

But I'm a bad liar

:))

حس میکنم یه بازه زمانی باید فقط تنها باشم، یا به خدا نزدیک شم و ازین مسخرهبازیهای دنیا دور شم. اینطوری پیش بره میفتم توی گردابش و دیگه درنمیام. معلوم نمیشه چی درمیاد از توش.

خدا کمک کنه فقط.

برچسب: نویسنده: سجاد شاکری تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 17:08

یه حدیث از امام صادق هست، که واقعا گل گفته :

اگر انسانی، انسانی را به خاطر ارتکاب به گناهی مسخره کند، نمیمیرد تا خود به آن گناه مرتکب شود.

خیلی خیلی درسته. و برام اتفاق افتاده، چقدر فکر میکردم مصونم از یه گناه، درحالی که نبودم.

کی قراره فکر کنم؟ :-به خودتبیاخانممهرانههههه

برچسب: نویسنده: سجاد شاکری تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 17:08

مساله این است که انسان ها اونچیزی که نشون میدن نیستن. ما هیچی نمیدونیم راجع بهشون. یه انسانی، با یه انسان دیگه که همسن منه میخواد ازدواج کنه. معلومه که قبلا دوسپسر/دختر بودن. مساله اینه که اطلاع

برچسب: نویسنده: سجاد شاکری تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 17:08

اون آدم بدم که توی داستان پدر درمیاره و بعدم رها میکنه میره. همونی که همهمون بهش بد و بیراه میگیم. فکر میکردم یروزی اینطوری بشه؟ نه. حتی نفهمیدم اینطوری شد. و چرا هیچکس توی فیلم نمیفهمه شاید واقعا تنها کاری که میتونست بکنه این بود که بره!

نمیتونم خوب به قضیه نگاه کنم. من الان مجرم ام مثلا.

نمیخوام حرف بزنم.

[ فعل جملههام چقدر همهشون منفی ان :)) ]

برچسب: نویسنده: سجاد شاکری تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 17:08

آی گرجس گرجیا

خاتون ایالت جورجیا

گرجستانم را پس بده.

بابااااا. :))

برچسب: نویسنده: سجاد شاکری تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 17:08

صفحه بندی